زندگی با آیه ها؛
فرماندهای که تکهنانهای دورریخته را از گونی بیرون میآورد
رزمندهای میگفت: فرمانده شهیدمون وقت ناهار میرفت اطراف چادر و تیکههای نونی که بچهها دور ریخته بودن رو میخورد.» وقتی هم بهش گفتم: «غذا که هست، چرا اینا رو میخورین؟» گفت: «اینا رو مردم با زحمت درست کردن و فرستادن، درست نیست اسراف کنیم.
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، یک پدربزرگ تبریزی که به تهران و منزل پسرش سفر کرده بود، با روشی خلاقانه و تاثیرگذار، فرهنگ پرهیز از اسراف را به نوههای خود آموزش داد.
این پدربزرگ مهربان که مهمان خانواده پسرش بود، با مشاهده چند دانه برنج باقیمانده در بشقاب نوههایش، دست به ابتکاری جالب زد. او با درخواست یک ترازوی طلافروشی و چند دانه برنج خام، به زبان ساده و با کمک ریاضیات، حجم عظیم اسراف روزانه برنج در کشور را به تصویر کشید.
اما ماجرا به اینجا ختم نشد. این پدربزرگ تبریزی با روایت خاطرهای شنیدنی از شهید مهدی باکری، فرمانده دلسوز جبههها، که حتی از دورریختن تکههای نان توسط رزمندگان دلگیر میشد، به نوههایش نشان داد که ارزش قائل شدن برای نعمتهای الهی، چه جایگاه والایی نزد خداوند دارد.
در ادامه، مشروح این دیدار خانوادگی و درس بزرگ پدربزرگ به نوهها را میخوانید:
بابابزرگ از تبریز اومده بود تهران و مهمون ما بود. بچهها از خوشحالی داشتن بال درمیآوردن بهخاطر اومدن باباحاجیشون. بابابزرگ با اینکه سنوسالی ازش گذشته بود، اما اون قدر قشنگ با بچهها گرم میگرفت که عاشقش بودن. ماشاءالله خستگی هم نمیشناخت و تا بچهها دست نمیکشیدن، ایشون کوتاه نمیاومد.
- آقاجون! مهدی! مهدیه. بیان غذا حاضره. دارم سفره رو میندازم.
- [مهدیه] مامان جون! تا شما سفره رو بندازی، ما هم کارمون تموم شده و اومدیم.
[اتاق بچهها] تا مهدیه اینو گفت، بابابزرگ بهشوخی چهره درهم کرد و گفت: «داشتیم بابا جان؟ همه کارها رو مامان کنه و ما فقط بخوریم؟ بدوین بریم سفره رو با هم پهن کنیم، بدوین.»
بابابزرگ مثل همیشه بازی بازی، بچهها رو ترغیب به کمک کرد. سفره رو چیدن و همگی بعد از شستن دستها نشستن به غذاخوردن. مهدی و مهدیه تندتند غذاشون رو خوردن و بابابزرگ که عادت داشت غذاش رو خوب بجوه، هنوز مشغول خوردن بود. بچهها بعد از تشکر از مامان، از سرسفره بلند شدن. بابابزرگ نگاهی به دونههای برنج باقیمونده توی بشقاب مهدی و مهدیه کرد و گفت:
- عروس جان! میشه زنگ بزنی به علی بگی از طلافروشی ترازوش رو بیاره؟
- ترازو برای چی باباجون؟
بابابزرگ خندید و گفت: «کار دارم. بیزحمت از بشقاب بچهها و برنجهای اطرافش هم یه عکس بنداز.»
- زهراخانوم با تعجب گفت: «چشم!» و کارهایی که باباجون گفته بود رو انجام داد. البته میدونست که بابابزرگ کاری بیحکمت انجام نمیده و اتفاقاً اشتیاق داشت ببینه جریان چیه.
- عصر شد و علیآقا از سر کار برگشت.
- سلام آقاجون! اینم ترازو. گنج پیدا کردین؟
بابابزرگ خندید و گفت: «باارزشتر از گنجه بابا!»
- بعد مهدی و مهدیه رو صدا زد و گفت:
- بچهها بیاین کارتون دارم.
- عروس جان! میشه ده تا دونه برنج خام برام بیاری؟
زهراخانوم ده تا دونه برنج آورد و همگی دور بابابزرگ نشستن.
- خب بچهها! میخوایم یه محاسبه انجام بدیم. میخوایم ببینیم این ده تا دونه برنج خام چند گرمه.
- بابابزرگ ده تا دونه برنج رو گذاشت روی ترازوی طلافروشی و وزنش شد: «یک گرم!»
- بعد رو کرد به مهدی و گفت: «باباجان! برو ماشین حسابت رو بیار.» مهدی هم دوید و با ماشین حساب برگشت.
- خب بچهها! یک کیلوگرم، هزار گرمه. وقتی ده تا دونه برنج شد یک گرم؛ یعنی ده هزار دونه برنج میشه یک کیلوگرم.
- مهدیه خانوم جمعیت ایران چقدره بابا؟
حدود ۸۵ میلیون.
- آفرین! حالا فرض کنیم پنجاه میلیون ایرانی، روزی یک بار برنج بخورن؛ اگه هرکدام هم روزی یه دونه برنج توی بشقابشون باقی بمونه، میشه دورریختن روزی پنجاه میلیون دونه برنج.
بابابزرگ ماشین حساب رو برداشت و گفت: «بذار ببینیم پنجاه میلیون دونه برنج میشه چند کیلو؟ میشه!!! پنج هزار کیلو؛ یعنی پنج تن برنج در روز اسراف میشه. در ماه میشه ۱۵۰ تن. در سال میشه ۱۸۰۰ تن برنج که اسراف میشه. تازه اگه هرکس یه دونه برنج ته بشقابش یا دور و برش بریزه، میشه این رقمهای نجومی. بماند که خیلیها توی رستورانها کلی برنج دور میریزن، خیلیها موقع آبکش و سر سفره مقدار زیادی برنج اسراف میکنن.»
مهدی و مهدیه که از تعجب چشمشان گرد شده بود، گفتند: «ما که خیلی بیشتر از یه دونه برنج ته بشقابمون میمونه.»
بابابزرگ رو به عروسش کرد، خندید و گفت: «خُب! خدا رو شکر نیازی به نشوندادن عکس هم نیست؛ گرفتی چی شد.»
بابابزرگ مکثی کرد و گفت:
حالا بذارین از شهیدا براتون خاطره بگم. توی جبهه فرماندهای داشتیم به نام مهدی باکری.
یکی از مسئولین لشکر میگفت: «یه روز آقامهدی صدام زد، اومدم و دیدم کنار یه گونی وایساده. سرگونی رو با یه دست گرفته و با دست دیگه ش لای نون خوردهها رو میگرده.»
میگه: «سلام کردم، آقامهدی هم جواب سلاممو داد.» بعد یه تکهنونی رو از گونی بیرون آورد و بهم نشون داد و گفت:
- برادر! این نون رو میشه خورد؟!
- بله آقامهدی، میشه!
دوباره دست برد توی گونی و یه تکهنون دیگهای رو بیرون آورد و گفت:
- این چطور؟
بندهخدا میگه سرم رو انداختم پایین و جوابی نداشتم بدم!
آقامهدی ادامه داد:
- اَللّٰه اَکبَر! پس چرا کفران نعمت میکنین؟ میدونین این نونها با چه مصیبت از پشت جبهه به اینجا میرسه؟ چه جوابی دارین به خدا بدین؟
میگه آقامهدی اینا رو گفت و رفت.
آره باباجون! ما این دوری از اسراف رو از فرماندهان شهیدمون یاد گرفتیم. بقیه هم همین طور بودن. رزمندهای میگفت: «فرمانده شهیدمون وقت ناهار میرفت اطراف چادر و تیکههای نونی که بچهها دور ریخته بودن رو میخورد.» وقتی هم بهش گفتم: «غذا که هست، چرا اینا رو میخورین؟» گفت: «اینا رو مردم با زحمت درست کردن و فرستادن، درست نیست اسراف کنیم.»
همین دقتها رو کردن که شهید شدن و خدا بهشون مقام بلند داد باباجون! یکی از بچهها خواب دیده بود رفته توی بهشت. دیده بود کلی فرشته دارن به سرعت یه قصر میسازن به چه بزرگی. بهشون گفته بود: «این برای کیه؟» گفته بود: «مهدی باکری همین روزها قراره بیاد اینجا.» و چند روز بعد مهدی باکری شهید شد.
لحظاتی قبل از شهادتش هم که صدای بیسیمش هست. به شهید احمد کاظمی میگه: «احمد کاشکی اینجا بودی میدیدی چه جای باصفاییه، بیا تماشا کن.» مقام معظم رهبری میفرمود: «اونجا همهش توپ و تفنگ بود و بعد از یه ساعت هم باکری شهید شد. ایشون چی میدید اونجا، خیلی مهمه. اون دنیایی که رزقش شد، اون لحظات آخر چقدر جذاب بوده که نمیخواسته رفیقش [احمد کاظمی] از دیدش محروم بمونه.»
بابابزرگ آهی کشید و گفت: «آره بابا! "وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ" خدا میگه بخورین و بیاشامین، نوش جونتون. اما اسراف نکنین که خدا اسرافکننده رو دوست نداره. یادمون نره که اگه به توصیههای این کتاب آسمونی قرآن عمل کنیم، هم دنیامون قشنگتر میشه، هم عاقبتون بهخیر.»
ارسال نظرات